نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

ورود به بهترین ماه خدا که من و دخترم خیلی دوسش داریم

1395/4/19 10:12
نویسنده : مامان و بابا
252 بازدید
اشتراک گذاری


سلام به بهترین و پاک ترین دختر دنیا؛

نیکا جون ماه رمضون امسال هم با تو و در کنار تو خیلی خیلی خوب بود.قربون حرف زدن شیرینت بشم که روزهای اول موقع خوردن افطار شما وقتی سفره افطاری میدیدی با تعجب میگفتی:مامان الان می خوایم صبونه بخوریم یا شام.منم بهت میگفتم الان شامه مامان، چرا گفتی صبونه؟تو هم جواب میدادی خوب پس چرا نون پنیر و چایی داریم می خوریم.من هم برات توضیح میدادم که سفره افطاری اینجوریه مامانی.قربونت برم که قشنگ تو سفره انداختن با عشق به مامان کمک میکردی.من هم وقتایی که خونمون بودیم و شما سفررپهن میکردی دیگه به هیچیش دست نمیزدم،حتی اگه کج هم پهن میکردی با بابایی ازت کلی تشکر میکردیم و با ماچ مالی فراوون تو دیگه سیر میشدیم.یه چیز جالب دیگه اینکه بیشتر وقتها خودت لقمه دهن بابایی میدادی.یه شب افطار خونه خودمون بودیم،هیچ وقت یادم نمیره از اونجایی که تو خیلی عاطفی هستی و با وجود سن کمی که داری حرفهای خیلی قشنگی میزنی،تخم مرغ خرما درست کرده بودم،خودت لقمه کردی و با دستای کوچولوت لقمرو تو دهنم گذاشتی و نازم میدادی،می گفتی بخور قربونت برم،بخور عزیزم.من اون لحظه هم اشک تو چشام جمع شده بود همون جوری که داشتم لقمه ای که تو بهم داده بودی می خوردم دوست داشتم از شدت خوشحالی که تورو دارم بلند بلند زار بزنم اما خودم کنترل کردم و زیر لب خدارو هزاران بار شکر کردم.

تو کلا تو شبهای این ماه عزیز سیستم خوابت به هم ریخته بود.باشه مامان صبر کن الان بهت میگم چرا...

من انقدر این به هم ریختگی خواب تو این ماه دوست دارم...عاشقشم...عاشق شب زنده داریاش...تو هم همین جور...از الان عاشق بیداری شبهای ماه رمضان...عاشق بازی با محدثه تو محوطه مسجد ارگ با مناجات حاج منصور ...

آره مامان فکر کنم دیگه متوجه شده باشی که چرا این به هم ریختگی خوابت دوست دارم و خدارو شکر میکنم.

 نزدیک سحر وقتی داشتیم از مناجات برمیگشتیم تو ماشین تو بغل مامانی خیلی زیبا خوابت میبرد.

عمه اینا سعادت داشتن تمام این شبهارو به مناجات حاج منصور میرفتن،من و تو هم قسمت شد چند شب باهاشون بریم.تو هم اونجا با محدثه خیلی خانم بازی میکردی.اسکوترتم تو ماشین عمو گذاشته بودم و اسکوتر بازی هم میکردی.

شب بیست و یکم من و تو بابایی قسمت شد برای احیا بریم هیئت کریمی،تو وقتی متوجه شدی خیلی خوشحال بودی.

یه چیز جالب دیگه اینکه عکس پایین که با چادر این ژس قشنگ گرفتی برای شب بیست سومه، بابایی دوست داشت بریم کریمی ولی چون محدثشون می خواستن برن حاج منصور تو کلی گریه کردی و میگفتی با عمه اینا بریم حاج منصور،بابایی هم به خاطر تو قبول کرد .بعدشم خوشحال شدی و این ژس قشنگ گرفتی.

دورت بگردم

راستی مامانی به غیر از بازی ،با دستای کوچولوت خیلی قشنگ دعا میکردی

عاشق این عکستم...این چشمای قشنگت که این جوری به قرآن نگاه میکنی

قرآن نگهدارت باشه مادر

اینجا هم شب21کم چیذر

قربون دستات که خیلی قشنگ قرآن گذاشتی روی سرت

یه چیز جالب دیگه اینکه اوایل قرآن سر گذاشتن به من گفتی مامان عروسکم بده،منم گفتم عزیزم برای چی می خوای؟

گفتی می خوام بزارم روی سر عروسکم،بعد گذاشتی روی سر عروسکت،خیلی صحنه قشنگی بود،من و بابایی گریه و خندمون یکی شده بود

قربونت برم عزیزم

 

خدایا من و دخملیم بیدار موندن تو این شبهارو خیلی دوست داریم

مناجات با تو به ما خیلی آرامش میده

خدایا ازت می خوام وقتی نیکا بزرگ شد و به سن تکلیف رسید،بهش توانی فراتر از توان خودش بدی که بتونه تو این ماه قشنگت روزه بگیره

ازت می خوام ایمانش قوی کنی که همیشه تو این ماه شب زنده داری  کنه

و الغوث الغوث بگه

به فرزندم همیشه سلامتی بده تا بتونه این کارهارو انجام بده

آمین...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)